|
نوشته های من برای چشم های او...........
|

ببین ببین این گریه یه مرده مردی که گریه هاش ظهور درده
ببین ببین این آخرین صدای این بی صدای شب خون کوچه گرده
قلب پاییزی من باغ دلواپسیه موندن من ترانه نیست هق هق بی کسیه
گذشت زمان و هیچ حرکت مثبتی همچنان
سکوت ...

آنقد رعزیز هست که با خدا هم ...
می بینید برای لحظه های پر غمش چطور خدا را فریاد می زنم ؟چگونه خدا را می خواهم ؟
هست و میرود ... نمی خواهد که باشد ...
دیگر اشکی برای ریختن نیست برای او که نمی خواهد بماند ....
این همه چشم به راه ماندن این همه دست به سویش درازکردن...که حالا ازرو به آسمان شدن
وآرامشش را خواستن و آرامش را ندیدن خسته است.
تجدید خاطره ها ...
همان تنهایی های شبانه ... گریه های کنار آلاچیق ...آن بارانهای کنار پنجره...
نشستن ها و عاشقانه های شاملو را زمزمه کردن ، دیوانه ترم می کنند....
دیگر این نوشته های مبهم طاقت انتظارکشیدن را ندارند ...
....نوشته های من برای چشم های او ....
نوشته های یک روانی برای چشم هایی که هرگز پلک به دیدن و خواندن آنها نگشود..
یعنی اینقدر مخاطب چند خط من بودن سخت است که پلک هایش توان باز شدن را ندارند ....
میدانم من هم آشفته تر از خواندن می نویسم ..اما...!!!
شراره آن دو چشم زیبا در زندگی من مانده و می ماند،حتی اگر خود نخواهد ...
چطور می توانم فراموششان کنم که آنقدر وابسته به زندگی من است ...!!
من هم میگذرم ...درست مثل روزگار ....
من از جنس آدم متنفرم ...
نمی دانم چه می خواهم ...
معلقم.
درست مثل شیرین عزیز که میگفت:
معلقم نه هوایی هست نه زمینی من فقط معلقم خالیتر از هر حسی برای زیستن
بد آدم تهی و معلق باشد مثل اینکه نیمی از فضا باشی حتی از هوا هم خالی باشی
من پرم ازخالي!!!........))

چرا هرگز مانند خودم نبوده ام ، سخت گرفتار خویشتنم ، با خودم کلنجار میروم....
هر روز می خواهم در خودم، در افکارم، در وجودم، در زندگی ام، تغییر دهم اما نمی توانم...
چرا نمیدانم .....
کاش می دانستم چیست که مانند سدی بزرگ در مقابل پیشرفتم ایستاده است،
نمی گذارد درست فکر کنم،و مثل بقیه زندگی کنم.
آن چیزی که مانع از نوشتنم و حرف زدنم است...
دیگر نای راه رفتن، فکر کردن و نوشتن را ندارم چه رسد به آپدیت کردن اینجا ...
کاش می شناختمش تا همچون حکمت می گفتم :
ازمیان برگهای دفترم ...لای ملافه بسترم ...از فنجان قهوه ام ...از قاشق شکرم...
ازدکمه پیراهنم...ازفکرم...ازتمام چیزهای کوچکم بیرون بیا تا بتوانم کارکنم زندگی کنم و...
بنویسم....
مدتیست با آشفتگی هایم آشفته تان کردم ... اما دیگر مبهم نمی نویسم ....
انگاردستهایم رابرای نوشتن زنجیرکرده اند
یا کلمات دردستهایم یخ زده اند که حس جاری شدن راندارند
واین آخرین کلمات من به عنوان ... برای چشمهایش است ....
روز گار غریبیست نازنین،
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد،
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

دیرزمانیست شعرهای شاملو رانمیخوانم...به سراغ سهراب وهدایت وویل درانت هم نرفته ام...
دیگر به ترانه های داریوش هم گوش نمیدهم ...خبری از موسیقی سنتی هم نیست ...
نوشته های کوتاه صادق رانیز نمی خوانم .....بوف کور راهم از یاد برده ام ....
هشت کتاب سهراب را ...فروغ و تولدی دیگر را ...
عاشقانه های شاملو را برای آیدا کنار گذاشته ام ...
پا ئولو کوئیلیو هم به خاطره ها پیوست ...
ورونیکا تصمیم می گیرد که بمیرد ...
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم....مکتوب ها ....کیمیاگر....و عطیه برتر .....
مگردراینها چه بوده اند که حالا نیستند... مگر حالا چه چیز درورق های دیوان حافظ قدیمی
نشسته که مرا می رنجاند ....

اینجا هیچ کس به فکر من تنهاو خسته نیست .
به هرآنچه دوست دارین قسمتان میدهم
حرف ماندن با منی که هیچ کس پشت سرم کاسه ی آب و قرآن بدست نیست نزنید.
زادگاهم را نیز فراموش کرده ام ....
دوست دارم بروم...
دوست دارم رساله بخوانم ...نماز و....
«قرآن...»
ممنونم از خدا حافظی ات هم سوگند
