تبليغاتX






روانی
نوشته های من برای چشم های او...........

این گریه یه مرده

ببین ببین این گریه یه مرده       مردی که گریه هاش ظهور درده

ببین ببین این آخرین صدای       این بی صدای شب خون کوچه گرده

قلب پاییزی من باغ دلواپسیه     موندن من ترانه نیست هق هق بی کسیه

گذشت زمان و هیچ حرکت مثبتی همچنان

                                                             سکوت ...

آنقد رعزیز هست که با خدا هم ...

می بینید برای لحظه های پر غمش چطور خدا را فریاد می زنم ؟چگونه خدا را می خواهم ؟

هست و میرود ... نمی خواهد که باشد ...

دیگر اشکی برای ریختن نیست برای او که نمی خواهد بماند ....

این همه چشم به راه ماندن این همه دست به سویش درازکردن...که حالا ازرو به آسمان شدن

 وآرامشش را خواستن و آرامش را ندیدن خسته است.

تجدید خاطره ها ...

همان تنهایی های شبانه ... گریه های کنار آلاچیق ...آن بارانهای کنار پنجره...

نشستن ها و عاشقانه های شاملو را زمزمه کردن ، دیوانه ترم می کنند....

دیگر این نوشته های مبهم طاقت انتظارکشیدن را ندارند ...

                        ....نوشته های من برای چشم های او ....

نوشته های یک روانی برای چشم هایی که هرگز پلک به دیدن و خواندن آنها نگشود..

یعنی اینقدر مخاطب چند خط من بودن سخت است که پلک هایش توان باز شدن را ندارند ....

میدانم من هم آشفته تر از خواندن می نویسم ..اما...!!!

شراره آن دو چشم زیبا در زندگی من مانده و می ماند،حتی اگر خود نخواهد ...

چطور می توانم فراموششان کنم که آنقدر وابسته به زندگی من است ...!!

من هم میگذرم ...درست مثل روزگار ....

من از جنس آدم متنفرم ...

نمی دانم چه می خواهم ...

معلقم.

درست مثل شیرین عزیز که میگفت:

معلقم نه هوایی هست نه زمینی  من فقط معلقم خالیتر از هر حسی برای زیستن

بد آدم  تهی و معلق باشد مثل اینکه نیمی از فضا باشی حتی از هوا هم خالی باشی

من پرم ازخالي!!!........))

 

 

چرا هرگز مانند خودم نبوده ام ، سخت گرفتار خویشتنم ، با خودم کلنجار میروم....

هر روز می خواهم در خودم، در افکارم، در وجودم، در زندگی ام، تغییر دهم اما نمی توانم...

چرا نمیدانم .....

کاش می دانستم چیست که مانند سدی بزرگ در مقابل پیشرفتم ایستاده است،

نمی گذارد درست فکر کنم،و مثل بقیه زندگی کنم.

آن چیزی که مانع از نوشتنم و حرف زدنم است...

دیگر نای راه رفتن، فکر کردن و نوشتن را ندارم چه رسد به آپدیت کردن اینجا ...

کاش می شناختمش تا همچون حکمت می گفتم :

ازمیان برگهای دفترم ...لای ملافه بسترم ...از فنجان قهوه ام ...از قاشق شکرم...

ازدکمه پیراهنم...ازفکرم...ازتمام چیزهای کوچکم بیرون بیا تا بتوانم کارکنم زندگی کنم و...

بنویسم....

مدتیست با آشفتگی هایم آشفته تان کردم ... اما دیگر مبهم نمی نویسم ....

انگاردستهایم رابرای نوشتن زنجیرکرده اند

یا کلمات دردستهایم یخ زده اند که حس جاری شدن راندارند

واین آخرین کلمات من به عنوان ... برای چشمهایش است ....

روز گار غریبیست نازنین،

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد،

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

دیرزمانیست شعرهای شاملو رانمیخوانم...به سراغ سهراب وهدایت وویل درانت هم نرفته ام...

دیگر به ترانه های داریوش هم گوش نمیدهم ...خبری از موسیقی سنتی هم نیست ...

نوشته های کوتاه صادق رانیز نمی خوانم .....بوف کور راهم از یاد برده ام ....

هشت کتاب سهراب را ...فروغ و تولدی دیگر را ...

عاشقانه های شاملو را برای آیدا کنار گذاشته ام ...

پا ئولو کوئیلیو هم به خاطره ها پیوست ...

ورونیکا تصمیم می گیرد که بمیرد ...

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم....مکتوب ها ....کیمیاگر....و عطیه برتر .....

مگردراینها چه بوده اند که حالا نیستند... مگر حالا چه چیز درورق های دیوان حافظ قدیمی

نشسته که مرا می رنجاند ....

اینجا هیچ کس به فکر من تنهاو خسته نیست .

به هرآنچه دوست دارین قسمتان میدهم

حرف ماندن با منی که هیچ کس پشت سرم کاسه ی آب و قرآن بدست نیست نزنید. 

زادگاهم را نیز فراموش کرده ام ....

دوست دارم بروم...

دوست دارم رساله بخوانم ...نماز و.... 

                                                      «قرآن...»  

ممنونم از خدا حافظی ات هم سوگند

+ نوشته شده در  85/10/26ساعت 0:2  توسط روانی  | 

 

 

خیلی وقته دلم بد جوری گرفته، یه حس غریبی دارم

پرسیدی چرا؟ ..نمیدانم.!!! راستی چرا؟!!!

کاش میدانستم چرا کلماتی که بر زبانم جاری اند خالی از حروف باید باشند

شایدم من از نگاه هام انتظارم زیادیه که کسی جواب سوال هامو نمیده

چند روز هست که سرم رو هم بالا گرفته ام

اما باز دریغ از یک جواب ساده

خیلی سخته این همه نگاه و هیچ جوابی

خیلی سخته نه...........

راستی

میدونی در خیابانها کسی نیست

کوچه ها خالی از رهگذرن

انگار...نه میدانی واقعا" شهر عاری از آدمیست!!!!؟؟؟

اینو من دیروز فهمیدم ...نه امروز .. راست میگی شاید هم فردا...

بد جوری هوای گریه دارم

چند شبیست که تنهایی بیرون میرم

اما هر شب انتهای خیابان را که می بینم پاهام حس قدم زدن رواز دست میدن

دیگه نمیخوان حتی یک قدم هم منو همراهی کنن

رو صندلی سر ایستگاه می نشینم

پلکهام سنگین میشن

 باز دلم گریه می خواد...

یا از سنگدلیم هست یا چشمام قدر اشکامو میدونن

که واسه خیابانها هم گریه ام نمی گیره

به این دارم فکر میکنم که مثل  عاشقا دلی سنگی بخرم

خوب کاری میکنم آره ؟

آره حتما" می خرم

...

..

.

وای پیداشون کردم

روزگار غریب نه !! عجیبی است نازنین ..

رهگذران به گورستانها رفتن تا سر تابوتها هم کلاه بذارن...!!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  85/09/30ساعت 23:30  توسط روانی  | 

 

 

 

با این جسم ضعیف به کجا میتوان سفر کرد جسمی که نمیتواند خود را حمل کند

تاکی رو به نا کجای ابدی....................................

در این جهان برای که میتواند مهم باشد که من الان در این گوشه در این اتاق خالی دارم احتضار میکشم دارم سر به سر مرگ میگذارم دارم همه چیزم را میبازم  هرگز هیچ کس به فریاد هیچ کس نمیرسد

باور کنید بی سبب نیست من داشتم چیزی در من میسوخت

 و گرمی میبخشید که خیال میکردم آینده ام را روشن میکند اما آن اتفاق هرگز روی نمیدهد

من در مرگ زندگی میکنم . وقتی نتوانی آنگونه که باید آنگونه که میخواهی زند گی کنی داری نوعی مرگ را می گذرانی بدترین زندگی آن است که نتوانی خویشتن باشی امکان خودت شدن برایت فراهم نباشد من  درد داشتم به شناخت روی آوردم (به نوعی نگاه به هستی ) تا با خودم روبروشوم و  شدم از آ ن روز تا به امروز من من من تمام مسئله من است دلم میخواهد منم شکوفا شود آن وقت است که میتوانم بگویم زنده ام ونفس کشیدن زیباست من که مرض ندارم همه از نا امیدی بگویم اما

 تا کی میتوان نقاب به چهره زد

 

فرصتی نایاب است من بودن

 

در شغلی که استعداد داری و حس میکنی میتوانی موفق باشی توانائیت محک میخورد من تا به حال محک نخورده ام برای این است که اعتماد به نفس ندارم تو که دیگر نمیتوانی بگویی باید بر شرایط غلبه کنی من تا به حال غلبه کرده ام شغلهای زیادی را تا به حال با سختی تحمل کرده ام اما من نشدم تو شدم دیگری شدم وروز به روز بیزارتر حرف شکیبایی و پشتکار نیست اینها زمانی نتیجه میدهد که ترا به سوی تو شدن مرا به سوی من شدن هدایت کند بستری برای شکوفایی شود وگر نه تحمل کرد ن که زندگی نمیشود آن وقت است که دیگر مهم نیست "که" چه میشوی

من مال خودم نیستم به خودم تعلق ندارم به تو تعلق ندارم من بی مکان و بی زمان شده ام و هیچ چیز برایم فرق نمیکند هیچ چیزی کوچکترین حرکتی را در من ایجاد نمیکند خود را یک جریان لاینحل میبینم  گم شده ام هیچ کس آدرس این حوالی را نمیداند کسی سراغ نمیگیرد  سوی تنهایی خودش نمیرود مشکل خودش بودن را ندارد

بیهوده نفس میکشم بیهوده میمیرم بیهوده بیهوده ام وهیچ فرقی به حال هستی نمیکند من چه دردم است  

 

من دیدم که عشق بر زندگی غلبه نکرد و نگاه کردم که چگونه همیشه سقوط میکنم  وبا خودم تا اعماق سفر کردم  من اگر در زندگی هیچ کاری نکردم لا اقل در اعماق نگریستم و معانی را بی ترس باز یافتم و فهمیدم که زندگی چه اندازه مخالف خوشبختی است اینکه دیگران با چه نگاهی از زندگی لذت میبرند برای من قابل فهم نیست سرشت زندگی این است من به این رسیده ام

من از بس مخالف وزش باد حرکت کرده ام که خسته شده ام 

جریان زندگی من منتهی به همان مسیری است که همیشه از آن میترسیدم

من عاقبت از زندگی شکست خوردم من با ختم

ومجبورم کاری کنم که  نفس کشیدن را برای خودم راحت کنم من من من من من من من من من من من من من

من به جای وحشتناکی رسیده ام

 گاهگاهی از روبرو شدن با خود م میترسم

از زنده بودن لذت نمیبرم

 

((له ژیانا

بری زه خم هه یه

وه کو گولی

ریزه ریزه له ته نیاییا

له روح ده خون و ده تاشن))

 

(درزندگی زخم هایی هست

که روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد )

+ نوشته شده در  85/09/23ساعت 22:53  توسط روانی  | 

 

 

 

"نخلی که در سیبری فرصت زندگی به او عطا شد"

 

 

من در هیچ شرایطی نمیتوانم تصور آرامش بکنم .

هر گونه  هر سرزمین هر کس هر جا را که در ذهنم بررسی میکنم

 مرا بیشتر خسته میکند من با کل مفهوم زنده بودن ناسازگار م 

 توان تحمل وزن نفس کشیدن خودم را ندارم  الان اینجا هستم نا آرامم 

 بلند میشوم  بیقرارم بیرون میروم حس میکنم نمیتوانم بر روی آسفالت حرکت کنم  روی جدول های کنار خیابان راه میروم  باز هم فایده ای ندارد

 دلم میخواهد سبک باشم تا پرواز کنم اما همچنان احساس خفقان میکنم

در همان حال یک جریان ابدی را حس میکنم :که هرگز این کابوس تمام نمیشود که هرگز بشر نمیتواند از این وضعیت خلاص شود که من همیشه اینچنین خواهم ماند.

شاید تصور بر این باشد که این ها فقط افکار من است که نا امید کننده است اما این تمام زندگی و شرایط من هستند که همیشه به یک منوال بوده است من در این کشور و در این مکان این وضعیت همه  چیز را به سوی رهایی تجربه کرده ام اما شانس یاری نکرد . یعنی آن اتفاقاتی که میبایست هرگز روی نداد

 آیا

خوشبختی جز " به موقع روی دادن اتفاقاتی که منتظر شان هستیم "

معنی دیگری دارد ؟. آیا اقبال  و موفقیت هر کس تماما " به اتفاقاتی

که در حیات او روی داده است بستگی ندارد؟

 

من هرگز تقویت نشدم و آن چه را هم که داشتم طبیعتا " فسرد ویخ شد. زندگی عجب بودن مرا به مسخره گرفت. هیچ کس نمیتواند مدعی شود زمان چیزی که گذشت دیگر داشتن آن منفعتی در بر دارد

من دیگر مسئول اعمال خودم نیستم من نمیخواهم و نباید

به خاطر آنها سرزنش شوم  کودکی که تمام عمر دستانش را بسته باشند قادر نیست با تماس دست هیچ چیزی را احساس کند.

 اتفاقاتی که در زندگی من روی داد آنهایی بود که هرگز منتظر شان نبودم

من هر وقت یاد تعداد دفعاتی را میافتم که حس نوشتن دا شتم

وتقاضاهای بی مورد اطرافیانم مرا از آن باز داشت  بر همه دنیا نفرین میفرستم    

چندین سال گذشت و هیچ امکانی برای بهتر شدن روی نداد باور دارم

توانایی هیچ تغیری را ندارم چون هیچ تغیری روی نمیدهد چه چیز ممکن است تغییر کند . زندگی ای که ازاساس ویران است

که از روز ازل بی توجه به وجود آدمی و استعداد ها یش پایه ریزی شده است تغییر ممکن است آن را بدتر کند آیا من از سر بی هودگی ناامید شده ام آیا هرگز امیدواری ای در زندگی من روی داد که من آن را نفی کنم

 این نوشتن مال من نیست من مثل خودم نمی نویسم 

 نوشتن لذت و هدفی ندارد مگر ممکن است دیگری درک کند؟

 نه! هرگز! در زندگی چیز ی تکرار نمیشود .

 حافظه ام دارد کم  کم  تهی میشود هیچ خاطره ای حزن انگیز یا شادی آور نیست و آنچه را هم که داشتم از دست دادم غم سنگینی است نیست؟ .  دارم  از دست میروم

بگذار هی حرف بزنند من دیگر به دیگری اهمیت نمیدهم وقتی به خودم اهمیت نمیدهم .

 

+ نوشته شده در  85/09/13ساعت 23:43  توسط روانی  | 

 

غمِ از دست دادن یه عزیز همیشه سخته ...
سخت تر از اون وقتیه که نمیدونی کی٬ کِی و چرا اونو از تو گرفت ...
سخت تر از اون وقتیه که یه هو به خودت میای و از خودت میپرسی:‌

« نکنه من خودم باعث شدم که ...»
و بعد یه هو فکر میکنی کاش اصلاً ...
و سخت تر از همه ی اینا اینه که مجبوری حرفتو بخوری٬‌لبت رو گاز بگیری٬

بغضتو نشکونی و به بقیه اعتماد به نفس بدی ...

میترسم . خیلی میترسم

از حماقت دوستام، از کوته اندیشی آدما، از تنهایی خودم، از این آینده ی گنگ و مبهم، از این هرچه ممکن، از گناه، از برداشت های بد مردم،  از غصه خوردن مامانم،

 از حال و روز داداشم، از خودم، از عاشق شدن، از یأس، از غرور، از نومیدی،

 از تنهایی، از کم آوردن، از کم آوردن، از کم آوردن ...

خیلی سخته آدم نتونه احساسش روتوضیح بده نه‌؟ اونم درست وقتی که احتیاج داره

چرا آدما اینقده خنگ شدن ؟!! نکنه من انتظارم زیادیه؟!

 اصلاْ حال نمی کنم دوستام معنی نگاهام رو نفهمنا . من خیلی وقتا سعی میکنم با نیگا کردنم حرف بزنم . یه نگاه ساکت میتونه یه دنیا حرف رو با خودش همراه داشته باشه !! چرا ملت نمیفهمن اینو ؟!! چرا داد زدن منو نمیشنون ؟!‌ چرا التماس کردن منو نمیفهمن ؟! چرا شاکی شدن منو نمیگیرن ؟!! هی اونوقت میپرسن چیه چرا اینجوری نیگا میکنی !!

مثلاْ وقتی ...
یک ساعت بدون آنکه یک کلمه حرف بزنم به روش نیگاه کردم .
فریاد کشید که آخه خفه شدم ! چرا حرفی نمی زنی ؟!
گفتم نشنیدی ؟!! .... برو !! ....

میترسم . خیلی میترسم.

حرف های هست برای گفتن٬ حرفهایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند ...

من به یاد تو و آن روز بهار ...
می نشینم تا صبح ...
... و چه اندازه دلم غمگین است

 

قانون بقای ماده و انرژی:

هر دلی نصفش سنگ است و نصفش شیشه .

 وقتی شیشه شکست فقط سنگ باقی می ماند !

 

+ نوشته شده در  85/09/03ساعت 21:48  توسط روانی  | 

 

 ما باید سعی و تلاش خود را بر آن متمرکز کنیم که از دغدغه های بیرون به آرامشی درونی برسیم یعنی همانطور که گفته شد پیرامون خود را البته بدون آنکه نسبت به آن بی تفاوت باشیم در مسیر هدف اصلی خود مورد بررسی قرار دهیم و تمام رخدادها را به وسیله ای برای رسیدن به خود شناسی مبدل کنیم . دراصل منظوراین است که همیشه و در همه حال به درستی جای خود را میان رویدادها پیدا کنیم و تاثیر خود را بر آنچه می گذرد درک کنیم . اگر در چنین مرحله ای پیروز شویم می توان گفت دیگر از هیچ حادثه ای و هیچ واقعیتی شکه نمی شویم و یا بی دلیل کاری نمی کنیم که مخل افکارمان باشد . حتما شنیده اید و می دانید که خداوند خصوصیات و صفات خاصی دارد که واجب الوجود بودنش را به اثبات می رساند که از آنها حتما در فرصت های دیگر سخن خواهم گفت به هر حال می خواهم بگویم که ما باید سعی کنیم به این خصوصیتها و صفات نزدیک شویم یعنی رسیدن به جایی که کارهای ما حکیمانه باشد و هیچ کاری را تا حد امکان بدون حکمت نیکو انجام ندهیم . اگر به این رتبه از ادراک برسیم می توانیم ، نه به دیگران بلکه به خود بگوییم که : من می توانم منشاء حقیقت را در حد توان خود درک کنم . و این آرامش واقعی و ماندگاری است که انسانها را به کمال هر چه بیشتر تشویق می کند و روح حقیقت جویی ما را برآن میدارد که بر تداوم لذت کشف حقایق بیافزاید .( یک پله بالاتر برای دستیابی به فرزانگی).

+ نوشته شده در  85/08/22ساعت 23:40  توسط روانی  | 

حتما خیلی مشتاقید تا بدانید آن مکان کجاست و آن حالت چه حالتی است که انسان

را به آرامش می رساند. پاسخ این است که مکان رسیدن به آرامش نه مسجد است   نه کلیسا  نه آتشکده

نه دیر بلکه آن مکان درون خودمان است . مکانی به ظاهر نزدیک و در باطن دورتر از هر چیز . مکانی آنقدر وسیع که پیچیدگیهای یک انسان را در خود جا داده است و دقیقا مانند غاری است با پیچ و خم ها ی فراوان و تا ریک که برای اولین بار یک نفر می خواهد از تمام رازهایش سر در بیاورد. پس تا حدودی می توان سختی کار را درک کرد.

 اما حالت ؟

حالت رسیدن به آرامش نیز حالتی است که رسیدن به آن بسیار دشوار است . باید برای رسیدن به آن تمالم قید و بندها را از بین برد و تمام نیرو را برای مبارزه آماده کرد چون ( بشر موجودی است که بر او چیره می باید شد ). و ما باید با خود مبارزه کنیم تا خود را کشف کنیم تقریبا همانطور که علم با ناشناخته هایی چون اقیانوس یا آتشفشان مبارزه می کند تا آنها را بشناسد .

نتیجه چنین گردشی که قرار است یک فرد در ملک وجود خود انجام دهداز نظرمن رسیدن به واقعیت نیست بلکه رسیدن به ذات حقیقت است یعنی چیزی که حقایق از آن جان می گیرند و زاده می شوند. برای مثال : آنچه در پیرامون ما رخ می دهد نتیجه کنش ها و واکنش هایی است که در برخورد اجزای هستی با هم بوجود می آید این یک حقیقت است که توسط علوم معمول آدمها یعنی علومی مانند : ریاضی – فیزیک و ..... تا حدودی قابل درک و قابل تجزیه است اما ذات و منشاء این حقایق چیزی است که از ادراکات علوم ظاهری انسانها خارج است .

 

+ نوشته شده در  85/08/15ساعت 22:44  توسط روانی  | 

 

 

برای رسیدن به چنین هدفی ابتدا باید افق های دید غیر خاکی خود را که همانا روح معنا گرایی است ، گسترده سازیم . در واقع عالمی که در آن زندگی می کنیم با کل نظام ها و روابطش خلاف تصوراتمان پیچیده و غیر قابل درک نیست ، البته اگر بصیرت ( همان فرزانگی ) ما به حد کافی رشد کرده باشد. همان گونه که زرتشت می گوید برای دیدن تمام زوایای یک مسئله انسان باید از خود مسئله، فراتر رود چون کسی که در چیزی غوطه ور است جزیی است از کل و توانایی درک کل را ندارد مگر زمانی که خود به کل بپیوندد ،   این ابر بشری است که او می خواست به آن برسد ، یعنی بشری که از مسائل بشری و روزمرگی های آن خارج شده و چیزی متمایز از دید دیگران می بیند . حالا سوال این است که جزء کدام است؟ و کل کدام؟

در کل باید گفت که قرار نیست ما برای کشف اسرار دنبال اصل و فرع بگردیم و آسمان و ریسمان ببافیم و دنبال نظر فلان فیلسوف و فلان روان شناس برویم بلکه باید به این یقین برسیم که : هر رازی هست درون خودمان است . یعنی باید قبل از کشف هر چیز خود را و گوشه ها و زوایای پنهان روح خود را کشف کنیم . حالا این سوال پیش می آید که چه معیار هایی برای شناخت باید در دست داشت تا بتوان خود را آنچنان که باید وشاید شناخت. در این مرحله نیز مسئله ای به نام فرزانگی پیش می آید ، که چه کسی برای تعیین این معیارها فرزانه تر است .اگر از یک بودایی بپرسیم ، خواهد گفت بودا ، اگر از یک مسیحی بپرسیم ، خواهد گفت عیسی مسیح و شاید هم خدای عیسی مسیح و.... . ولی این چیزی را عوض نمی کند جز اینکه نشان می دهد که درد همه ی انسانها یکی است . درد همه ی ما رسیدن به آرامشی است که جز در یک مکان و در یک حالت بدست نمی آید. و اما ..........

+ نوشته شده در  85/07/28ساعت 23:47  توسط روانی  | 

فرزانگی آنچه که همه می خواهند به آن برسند!مطلبی که هم اکنون آن را خواهید خواند جهت احیای مبانی فکری و نظری زرتشت نبوده و فقط جهت مقایسه ای با افکار موجود در جامعه می باشد .هر چند که اخیراً جهت باز خوانی مفاهیم دین زرتشت در افکار عموم کندوکاوهایی صورت گرفته است اما این مطلب هیچ گونه ربطی با این مسائل ندارد.همچنان که زرتشت می گوید فرزانگی از خود به خود رسیدن است یاچیزی که باید زمینه های تولدش را در وجودمان فراهم کنیم .در سفری که زرتشت برای رسیدن به فرزانگی در خود شروع میکند به مفاهیمی دست می یابد که در بطن زندگی او شاید تا آن زمان وجود نداشتند اما او با تفاسیری که خود از این رویداد میکند آن را مبارزه ای بسیار دشوار و در عین حال شیرین توصیف می کند.هنگامی که به پایان این سفر می رسد و به خورشید می نگرد با حالتی عجیب می گوید: ای آفتاب نیک بختی تو در چه می بود اگر نبودند کسانی که برایشان بتابی.دراصل اوبا این گفتاردرون خود رابه مسئولیتی که داردیادآورمی شود .زیرا او عقیده دارد که فرزانگی اگر زاینده و پر شور نباشد تا در کل جامعه اثر بگذارد هیچ سودی ندارد .او می گوید انسان باید همیشه هاویه و تکاپویی در درون داشته باشدکه بتواند ستاره ای متولد کند .دراین گفته ی زرتشت نیز منظوراواز ستاره تنها زیبایی وابهت یک ستاره نیست بلکه او انعکاسی ازحقیقت راکه همان نوروروشنی است درنظردارد که منشاء اصلی ابهت وعظمت یک ستاره درنظر بیننده است پس انسانها باید منعکس کننده ی حقایق وروشنایی ها باشند.و اما .....

 

      

+ نوشته شده در  85/07/13ساعت 0:54  توسط روانی  | 

 

در سرزمين من
روزنامه لال به دنيا مي ايد
راديو كر
و تلوزيون كور....
و كساني كه طالب سالم زاده شدن اين همه باشند را
لال مي كنند و مي كشند
كر مي كنند و مي كشند
كور مي كنند و مي كشند
اه اي سرزمين من

                         ( حکمت)           

+ نوشته شده در  85/05/07ساعت 1:4  توسط روانی  | 

 

بچه ي اين زمونه
ما بچه هاي اين زمونه ايم و روزگارمون روزگار سياسته!
همه ي كارهاي روزانه و شبونه
چه كارهاي تو چه كارهاي من و چه كارهاي شما كاراي سياسين!
بخواي نخواي ژنهات سابقه ي سياسي دارن!
پوستت ته رنگ سياسي داره!
مدل چشمات سياسین!
هرچي بگي انعكاس سياسي داره!
حتي سكوتت سياسي تعبير مي شه!
چه بخواي چه نخواي!
اون بالا يه ماهي روشنه كه ديگه ماه نيست!
بودن يا نبودن يه سواله! ميدوني چه سوالي؟ يه سوال سياسي عزيزم!
حتي لازم نيست ادم باشي تا اهميت سياسي داشته باشي!
كافيه نفت باشي علوفه باشي یا زباله ي بازيافتني!
پشت چه جور ميزي بايد در مورد مرگ و زندگي آدما گپ زد؟
ميز گرد يا مربع؟
تو همين هير و وير
ادما گم و گور مي شن
حيوونا مي ميرن
خونه ها مي سوزن زمينا خشك مي شن!
درس مث زموناي قديم كه كمتر سياسي بودن!

                                              ويسواوا شيمبورسكا ـ لهستاني
                                                              

+ نوشته شده در  85/05/04ساعت 11:20  توسط روانی  | 

 

من ديروز به دنيا آمدم. هنوز مادرو پدرم را نديده ام. در سياره ي من هر یک روز به اندازهء صد سال است در كرهء خاكى. شايد از سياه بختيم بود كه ديروز، به هنگام تولدم ناگهان سياره ام هزار تكه شد و من با تكه اي از سياره ام به زمين پرتاب شدم. براى همين من در واقع نوزاد يك روزهء بدبختي هستم كه آدم ها از يك قرن پيش تاكنون به بدي و تنفر از من ياد مى كنند. اين همه نفرت براي من كه تنها يك روزدارم شايد كمي زياد باشد. كتاب هاى بسيارى درباره ام نوشته اند.
مي گويند
:
بايد با احتياط به اين هيولا نزديك شد.
.
نمي دانم قيافه ام چه شكلي ست . يك روزه ام و هنوز به راه رفتن نيفتاده ام. احتمالن بايد ترسناك باشم. چون همه با احتياط به چهره ام نگاه مي كنند. با خط درشت روي در ورودى تالارى كه در آنجا دراز كشيده ام نوشته اند :

 ” ورود افراد زير 18 سال و مبتلايان به بيماري هاي قلبي ممنوع
از زماني كه به كرهء زمين آمده ام ، ياد گرفته ام- نه بهتر بگويم –به من یاد داده اند که ببینم. من چشم ندارم. من و همنوعانم به چشم احتياج نداريم براى ديدن. اما من ديدن را اينجا- روي اين خاك- روي اين سياره – در اين سالن خفقان آور- از شما آموختم. ظريف ترين و پنهان ترين حركات را مي بينم و اينطور است كه دقايقى خود را با كشف هاي خيالي ام مشغول مي كنم
.
هنوز سنم به آن حد نيست كه آدم ها را خوب بشناسم. تنها اين را مي دانم كه پوزخند آدم ها مرا به وحشت مي اندازد. ارتعاش صدايم مانند صداى بارانى است كه سيل آسا ببارد . آدم ها با شنيدن صدايم در حواس خود ترديد نمى كنند. با شتاب به طرف پنجره مي روند و به آسمان نگاه مي كنند. عده اي حتي چتر هاشان را از كيف شان در مي آورند و در تالار باز مي كنند.آری. چشم ندارم . با این حال می بینم. یک قرن است که در این اتاق نشسته ام و دیده ام. دیدن را از شما آموخته ام
.
اوایل طور دیگری می دیدم. همیشه یک رنگ . یک جور. مثلا گاهی وقت ها روز، سفید بود. گاهی قرمز. گاهی هم سیاه. وقتی می گویم قرمز یعنی سراسر قرمز. جگری. رنگ خون تازه. راستی من خون هم دیده ام.
خون گرم تازه. دیدنش از روی اتفاق بود.

من پیری را دیده ام. کودکانی را می شناختم که اکنون دیگر پیر شده اند. کودکانی را می شناختم که اکنون نیستند. مرده اند من مرگ را به چشم دیده ام. و با این حال همیشه بودم. هستم. نمی دانم مرگ من کی فرا خواهد رسید. در یک روزگی نمی توان از مرگ حرف زد. من هم نمی خواهم زیاد از مرگ صحبت کنم . اما کنجکاوی آسوده ام نمی گذارد. صورتک هایی که به ترتیب مقابل چشم هام رژه می روند و سپس یکی بعد از دیگری ناپدید می شوند از مرگ برایم معمای حل نشدنی ساخته است. از خودم می پرسم شاید اصلا مرگ خود من باشم. من که دیروز- ببخشید- یک قرن پیش سیاره ام هزار تکه شد و با تکه ای ازسیاره ام به روی زمین پرت شدم. مرگ از راه های دور می آید. جاده های ناشناخته. جاده هایی که دورند و در عین حال از کناره های واقعی می گذرند. از روی نوک دماغ یک آدمک. از روی گونه هاش. در بغل آدمک چندک زده اند. در گوش هاش به هم می تابند. و همچنین در چشم ها و دهانش . مرگ در این اتاق هست . نفس می کشد. می دانم، خوب می دانم که همه ی خیابان ها روزی به این اتاق می انجامد.

                                                                     ممنونم لولیت عزیز

                                                                         

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت 0:40  توسط روانی  | 

تو

زندگی گل به (( توان)) ابدیت است.

 

هر کجا هستم باشم

 آسمان مال من است

پنجره،فکر،هوا،عشق، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

 

 

من نمیدانم

که چرا میگویند :اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکسی نیست .

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد .

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

 

 

چترها را باید بست ،

زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید .

عشق را زیرباران باید جست.

 

 

رخت ها را بکنیم:

آب در یکقدمی است.

                               استاد سهراب سپهری

+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 13:26  توسط روانی  | 

برای....

من فكر ميكنم

كه  هرگز نبوده قلب من

اين گونه گرم و سرخ

احساس ميكنم

 كه در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

 چندين هزار چشمه خورشيد

 در دلم ميجوشد از يقين

احساس ميكنم

در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس

چندين هزار جنگل شاداب

ناگهان

ميرويد از زمين

من فكر ميكنم هرگز نبوده ست

 دست من اين سان بزرگ و شاد

احساس ميكنم

در چشم من به

 آبشر اشك سرخگون

 خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس

احساس ميكنم

 در هر رگم

به هر تپش قلب من

 كنون بيدار باش قافله اي ميزند جرس

 

آمد شبی برهنه ام از در

                            چو روح آب

درسینه ا ش دو ماهی و در د‌ستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم.

 

من بانگ بر کشیدم از آستان یا س :

"آه ای یقین یافته . بازت نمی نهم"

 می خواهم آب شوم

               در گستره افق

                  آنجا که دریا به پایان می رسد و آسمان آغاز می شود

 

                                       شاملو

 

توای زلالترازباران،

 نازکترازنسیم،

دل بی قرارمن،

ری را،

حوصله کن خواهیم رفت،اما خاطرت باشد

 همیشه این تویی که میروی همیشه این منم که می مانم .

ری را،

میدانی شبی در حرف وحدیث مبهم بی فردا گمت کردم ،دیدی در آن دقایق دیر باور گریه گمت کردم،دیدی آب آمد وازسردریاگذشت وتونیامدی، درغیبت پرسوال توآشنایان آن همه روزگاریگانه حتی هرگزروشنایی خاطرات تورابه یادم نیاوردند،ری رامگرمی شودنیامده بازبه جانب آن همه بی نشانی دریابازگردیم پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود.

غریب آمدی وآشنامیروی،امامن که خوب می شناسمت ری را،من بارها تورا درانتهای رویایی غریب دیده بودم ،تورا در خیال ، در خواب آب،

درخیابان وانعکاس رخساردختران ماه ،درصف خاموش مردمان

اتوبوس و ایستگاه ،وسایه سار مه آلود آسمان.

حالا کم نیستنداهل هوای علاقه واحتمال که فرق میان فاصله تاگفتوگوی گریه رامی فهمند،

فقط وقتشان اندک ،

حرفشان بسیار ،

                  آسمان هم که بارانی است.

ری را،

تمام این سالها همیشه کسی سراغ تورا ازمن می گرفت.

         تو نشانی من بودی ومن نشانی تو.

   رابطه از سنگ تا ستاره یکی است 

                           دستی به ستاره وپا یی در سنگ .

 راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است ،

خدا راچه دیده ای،

شاید آنقدر باران بنفشه بارید

که قلیلی شاعر از پی گل سرخ آمدند و رفتند دنبال 

چراغُ آینه شمعدانی عسل   

                                   حلقه نقره و

                                  «قرآن کریم» 

 

                                                    سیدعلی صالحی

 

 

دلتنگیهای آدمی راباد ترانه ای می خواندورویاهایش راآسمان پرستاره نادیده میگیرد وهردانه برفی به اشکی نریخته می ماند، 

          سکوت سرشارازسخنان ناگفته است،

ازحرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان وشگفتیهای برزبان نیامده،

دراین سکوت  حقیقت مانهفته است حقیقت توومن .

برای تووخویش چشمانی آرزومیکنم که چراغ هاونشانه هارادرظلماتمان ببینندوگوشی که صداهاوشناسه هارادربی هوشیمان بشنود،برای توخویش روحی که این همه رادرخودبگیردوبپزیرد،زبانی که درصداقت خود، ما را ازخاموشی خویش بیرون کشد وبگذاردازآن همه چیزها که دربندمان کشیده است سخن بگوییم.

تورا بانونامیده ام.بسیاراند ست و بلندتر،بسیار اند ست و زیباتر،ازخیابان که میگذری نگاه کسی را به نبال نمی کشانی کسی تاج بلورینت را

نمی بیند،کسی برفرش سرخ زرین زیرپایت نگاه نمی افکندوزمانی که پدیدارمی شوی تمامی رودخانه ها درتن من به نغمه در میآیند.

                       

                                                ترجمه شاملو

 

                 

ترا من چشم در راهم شباهنگام

در آن نوبت  که بندد دست نیلوفر

به پای سرو کوهی دام ...

وزان دلبستگانت راست اندوهی فراهم

        گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم.

 

                ترا من چشم در راهم....

 

                                        نیما یوشیج

 

خدايا به من بگو چه کسی بين کشورها خط کشيده است ؟

انسان کوچک از افراد حرف می زند.
انسان متوسط از حوادث
و انسان بزرگ ٬ از افکار !

 

خدا انسانها رو بيهوده نيافریده.
- ميدونم !
- يه روز همه برميگرديم پيش آفريدگارمون.
- ميدونم !
- کفران نعمت کردن پيامدهای ناخوشايندی داره.
- ميدونم !
- همه ی انسانها به نوعی به خداوند گرايش دارن.
- ميدونم !
- دنيای بعد از مرگ وجود داره.
- ميدونم !
- خدا خيلی عادله. همه چيز رو حساب کتابه.
- ميدونم !
- بالاخره سرت ميخوره به سنگ ..
- ميدونم !
- تو واقعا ديوانه ای !!
- ميدونم !
- به اين جوابهايی که ميدی اعتقاد داری ؟
- نميدونم

                                                                    روانی          

                                         
+ نوشته شده در  85/04/15ساعت 2:13  توسط روانی  | 

 

زندگی من از من دزدیده شده.

دارم در شهری زندگی می کنم که هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم

دارم وضعی را می گذرانم که تمایلی برای ادامه آن ندارم

چگونه این اتفاق افتاد

ای کاش فقط به خاطر تو میتوانستم خوشحال باشم

آیا ارامش را می توان فقط با دوری از زندگی بدست آورد

(نیکول کیدمن.ساعتها)

نمیدانم باورت این است که همیشه صادقانه دوستت داشته ام ؟

گاهی اوقات که می خواهم زندگی کنم به تو فکر می کنم،

می گویم تنها چیزی که در من هست تویی

شاید باورت این نباشدکه می توانم فراهم سازم آنچه را تو می خواهی

می خواهم به من نشان بدهی تنها باورم برای آینده تو هستی،تمام هستی من

میدانی من از کی زندگی را شروع کرده ام

باور کردم که می توانم زندگی کنم

آری دمیدن روح در جسم بی جان من با همان اولین چشمک در پاییز 81کنارتک پنجره اتاقک کوچک

((همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستنهای ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا به درخت وآب وآتش پیوند زدم))

من ترا به خودم به وجودم پیوند زدم

+ نوشته شده در  85/03/25ساعت 12:34  توسط روانی  | 

 

 

  

سلام  باز منم ،من فقط یک روانی هستم،یه نمیدونم، جوون، نوجوون،یه پیر... هر چی نامشو میذاری بذار فرقی نداره خودمونیش هرچی می خوای صدام کن

به قول یکی از بزرگان زندگی اسب پیشکشی است (نکنه دندوناشو بشمری) باید قبولش کرد. همون آَش خاله بخوری و نخوری ریخته رو زمین....  اما می توان درش تغییر داد من هم می خوام تو زندگیم تغییر بدم فکر کنم تو هم بخوای ولی چه جوری من هم زیاد نمیدونم اما باید جدی گرفتش(جدی هن هه) وبهش فکر کردباید به خودت به زندگیت فکر کنی.

اینجوری که جناب ناظم حکمت میگه : زندگی رو باید اونقدر جدی گرفت که توو سن 70 سالگی درخت زیتوون کاشت تا از بهره این درخته هم استفاده کرد0( بابا این دیگه کیه ،اووه تا درخت زیتوون شکوفه بده) ولی میدونین راست هم می گفت : زندگی شوخی نیست باید جدی گرفتش هیچ چیز زیباتر و واقعی تراززندگی نیست (رویای همه ما جوونا) مر گ هیچ وقت پیش روی ما نیست پشت سرمون هستش بدوتا بهمون نرسه.(کجا بابا.. وایسا حالا بقیه شو بخون بعد فرار کن!)

حالا بیایم زندگی و مرگ رو  تو کفه های ترازو بذاریم هر کدوم یه کفه خودت بگو تا حالا کدوم طرف سنگینتر بوده من که مسلما" مرگ چون تا حالا کمتر زندگی کردم یعنی بیشتر وقتم مرده من میخوام کفه زندگیمو تا اعماق زمین پایین ببرم (اگه بعضیها بذارن)!!! حالا تو چی؛..انه اااا( برای خودت مهمه )

حالا به قول خودم:((نباید وقت رو کشت باید بهش جون داد)) از همین فردا شروع کن....نه همین حالا اوووه تا فردا تو می تونی از این رو به اون رو بشی یعنی خیلی تغییر کنی خیلی ساده هستش ،از خانم  فروغ  فرخزاد:زندگی شاید طفلیست که ازمدرسه برمیگردد،شایدهم برافروختن سیگاری باشد.... به همین آسونی، توچی میگی واسه توچی، زندگی میتونه چی باشه ...

باید کاری کرد که زنده بود برای همیشه ....

راستش،... به قول احمد شاملو نباید از مرگ هم ترسید(من هرگز از مرگ نهراسیده ام_ اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود_ هراس من باری از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی آدمی بیشتر است( چی هم گفته به خدا )) باید ............................اااااااااه ه ه ه ه ه ه هروقت از مرگ میگم اعصابم خورد میشه اینجور  وقتا ترجیح میدم سیگارم رو توو لیوان چایی سردددم خاموش کنم بعدش هم بگم تا یه وقت دیگه بای

                

 

 

 

                                                                      

                                                        

+ نوشته شده در  85/03/08ساعت 1:1  توسط روانی  | 

 

 

 

روانی هستم! اهل همين خراب شده که توش هرکسی يه جور داره عذاب ميکشه!
روانی هستم! از نژاد آريايی. نواده ی کورش بزرگ .. داريوش کبير! به چشمهام نگـاه

نکن خماره ! به دلم نگاه کـــن که کبابه ! به دســتهام نگاه کن که داره ميلـرزه .. آره !
می بينــــــی ؟ داره ميلرزه. از زور تنهايی .. از زور عقده داشـتن. از زور

آوارگی. از زور بيچاره گی. از زور بدبــــــختی و فلاکت! چيه ؟ جا خوردی ؟

  

*

*

*

 

 خوشت مياد بازم بگم؟‌ من روانی ام! هر کی ديگه هم عين من باشه
يا يه جاييش رو زندگی سوزونــده باشه تا بهش بگی سلام ميگه دلّام! بگی اسمت
چيه ميگه روانی! به هر کی همسن خــودم بگم روانی هستم ازم استقبال ميکنه !
دکلمه ميگوشم چون سبکش با بـقيه فرق داره. اينجوری بهتر به بقيه ثابت ميشـه که

من روانی ام! اينجوری زخمهای تـو شــيکم خودم هم يه کم خـوب ميشن. يا حـداقل
فراموش ميکنم زخمی هستــم. چيه ؟‌ باز که خشـکت زده ؟؟ نترس بيا عزيزم..
 يه جاسيگاری بردار يه تف بنداز توش. اينجوری سيگارت راحت تر خاموش ميشه (:

 



 

    می ترسم وقتی

    گفتی دوستم داری
 
   و مرا در آغوش کشيدی
 
   ... دنيا تمام شود !


*
*
*

تلويزيون روشنه. از پنجره هوای تازه نمياد. تنهايی و دلت هم حسابی گرفته!
از اون موقعهاست که دلت ميخواد بيخودی اشک بريزی. تنهايی داره گلوت رو
خفه ميکنـه. يه عالـمه خاطـره توی ذهـنت باعـث ميشه گُه گيجه بگيری ... !
هر کاری ميکنـی که راحتت بذارن اما نميشه. به هر بهونه ای مياد سراغت و
اذيتت می کنه. سردرد و سر گيجه و حالت تهّوع!
يه موزيک گوش بده مثل من ناخونات رو بجو ....

                                                                               

                                                                                   

+ نوشته شده در  85/03/07ساعت 8:49  توسط روانی  |